متن زير انشاء يک بچه
دبستاني با موضوع «علم بهتر است يا ثروت» ميباشد. لذا هر گونه مسئوليت و
پيگرد قانوني به عهده خود آن بچه ميباشد، البته هرگونه تشابه اسمي، کاملا
تصادفي ميباشد. خلاصه اين که هيچ چيز به خود حقيرمان مربوط نميباشد.
«به نام خدا که کوه را آفريد تا ما آن را صاف کنيم
هفته پيش خانم معلم 4 موضوع انشاء را پيشنها داد:
1- نوروز خود را چگونه گذرانديد؟
2- دوست داريد در آينده چکاره شويد؟
3- علم بهتر است يا ثروت؟
4 - تاثير الکترودهاي حلقوي بر شاخص TSID با در نظر گرفتن آناتومي لوله آئورت چيست؟
و من چون ميخواستم موضوع انشايم نو باشد، موضوع سوم را انتخاب کردم و به سراغ چند نفر رفتم تا نظر آنها را هم بپرسم.
* نفر اول پدرم بود. او با
صاحبخانه دست به يخه شده بود و در حال کتککاري بودند، رفتم جلو و گفتم:
«بابا؟!» بابايم برگشت و صاحبخانه از فرصت استفاده کرد و با مشت دماغ
بابايم را پخش صورتش کرد. در حالي که خون از دماغ بابايم شره ميکرد، به
صاحبخانه گفت: يک دقيقه نزن تا جواب پسرم را بدهم. صاحبخانه به من گفت:
زود سوالات را بپرس چون ميخواهم پدرت را تبديل به پول کنم. پرسيدم علم
بهتر است يا ثروت؟! در اين لحظه پدر و صاحبخانه با هم گفتند اين حرفهاي
زشت را چه کسي به تو ياد داده؟! «سوات» از همه چيز بهتر است؛بعد گفتن: چیه!!میخواهی بری پولدار بشی تا کوه صاف کنی!! سپس من رفتم
تا صاحبخانه از پدرم پول بسازد!
** نفر دوم مادرم بود.
مادرم در حالي که از ترس پدر، داشت پولها و طلاهايش را زير فرش توي هال
قايم ميکرد به من جواب داد: معلومه که سواد بهتره، ثروت رو يک شبه ميشه
بدست آورد! الان هم پاشو برو درست رو بخون تا فردا بتوني مثل این پسر فرنگی یه سایت تأسیس کنی!!مثل سایت روی کتاب!یا اصلاًنمیخواد همچین سایتهایی بسازی ؛برو یه سایتی مثل سایت همین شیخ خودمون بساز؛ولی فقط واقعیتها رو می نویسی آه!نه مثل شیخ که فقط جانبداری کردن رو بلده!!
*** نفر سوم برادرم بود که
نتوانسته بود دانشگاه ملي قبول شود، او که به خاطر نداشتن شهريه زانوي غم
بغل کرده بود، به من گفت: تو هنوز بچهاي و قدر درس را نميداني، برو از
الان به فکر یه کوه باش!!تا بری صافش کنی وبفروشیش تا پول شهریه دانشگاه آزادت جور بشه!! و گرنه بيخ ريش بابا ميماني!
من در آخر نتيجه ميگيرم که حتما حتما علم خيلي خیلی از ثروت
بهترتر است! اين نتيجه گيري را گرفتم تا خانم معلم به من نمره 20 بدهد. ولي
شايد وقتي بزرگ شدم پولدار بشم تا کوه صاف کنم و بفروشم و يک روزنامه تأسیس کنم، تاحرفهاي دلم را چاپ
کنم. علي ايحال اين
بود انشاء من، خوب بود استاد من؟!»
